محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

57

تفسير قرآن صفى على شاه

يك شكال آيد در اينجا و اشتباه * فعل واجب گفت چون نبود گناه چون كه اندر جاهليت مشركان * سجده ميكردند بت‌ها را در آن فرض شد چون حج آن بر مسلمين * زان سبب بد سخت بهر اهل دين كاين مكان مر مشركان را معبد است * كى موحد را محل و مقصد است ميپرستند اندر اين موقع صنم * هم صنم دارد كنون جا در حرم لا جرم گفت ار كنند اهل صلاح * بعد حج سعى اندر آن نبود جناح تو كنى طاعت بمعبود اجل * نيست چشمت بر مكان و بر محل دير يا بت خانه هر جايى كه هست * معبد است آن را كه باشد حق پرست بر وجود قلب اشارت آن صفاست * نفس را هم مروه گردانى بجاست « 1 » از شعائر يعنى از اعلام دين * وز مناسكهاى قلبى كاليقين يا توكل يا كه اخلاص و رضا * رفته رفته تا شود حاصل فنا و ان شعار اللَّه بود بهر بدن * چون صلوة و صوم از طاعات تن حج بيت آمد وصول مستدام * بر مقام وحدت ذاتى تمام يعنى اندر ذات حق فانى شدن * رستن از امكان و ربانى شدن عمره يعنى در زيارت گشت مات * حضرت او را بتوحيد صفات و اندر انوار جمال و هم جلال * فانى آمد سالك اندر اشتغال پس حرج نبود مر او را كز خضوع * سوى قلب و نفس فرمايد رجوع در تردد بين آن دو آيد او * نز ره تلوين كه آن نبود نكو گر بتلوينند آن باشد جناح * نيست نزد اهل ره فوز و فلاح ورز تمكين است كآن بعد از فناست * از جناح و ذنب بالكلى جداست اين دگر نه قلب و نفس انزل است * ذو السعه بل بر خلاف اول است ريخت از وى زان تردد هر چه بود * از جناح و جرم و نقصان وجود من تطوّع خير محض شفقت است * بر خلايق رغبتش بر رأفت است پس خدا شاكر شود زاو از كرم * يعنى از شكرش فزايد بر نعم باشد او دانا بافعال عباد * اجر عامل را كند هر دم زياد شكر حق چون كرد سالك در فنا * حق تصرف داد او را در بقا [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 159 ] إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ( 159 ) بدرستى كه آنان كه ميپوشانند آنچه را كه ما فرو فرستاديم از معجزها و هدايت بعد از آنكه بيان كرديم براى مردمان در كتاب آن گروهند كه لعنت مىكند ايشان را خدا و لعنت ميكنند ايشان را لعنت كنندگان ( 159 ) آن كسانى كه بپوشند از عصات * آنچه نازل كرده‌ايم از بينات و زهدى زان پس كه ما بر مردمان * در كتاب آورده‌ايم آن در بيان پس بر ايشانست لعنت از خدا * و از ملايك و انبيا و اوليا لعن باشد دورى از جمع حضور * وز بساط قرب و استجلاب نور خود بود تورات و انجيل اين كتاب * يا كه عقل مستنير مستطاب نام پاك احمد كامل ظهور * بود در تورات و انجيل و زبور آنكه بود از فيض رحمت دور تر * نام او را داشت محو و مستتر تا چراغ احمدى گردد خموش * مستحق لعن زان شد از سروش همچنين بودند قومى بد سرشت * كز نفاق فطرت و اخلاق زشت حق بپوشيدند بر باطل ز كين * حق و باطل بودشان گر چه يقين مصطفى را كس نبى خوانده ز رب * پس كشد فرزند او را تشنه لب خواند او را از خدا بر خود امير * دخترش را وانگهى سازد اسير اين كند دانسته يعنى پيش او * حق بود ثابت بدين و كيش او همچنين در هر زمان اهل كتاب * ميكنند ابطال حق بر ناصواب گر كه آن از روى جهل و غفلت است * جهل خود عين عذاب و لعنت است ور كند دانسته انكار مهان * لعنت است از لا عنان او را عيان ليك انكارى كه از جهل و عمى است * رفع آن ممكن بتوفيق خداست گر نباشد از عناد و از غرض * نيست ذاتى بلكه رنگست و عرض چارهء اعراض را از چاره ساز * خواه تا فضلش كند آن عقده باز جهل‌ها چون مختلف در علت است * يا مركب يا بسيط الرتبت است گر مركب باشد آن را چاره نيست * لينت و نرمى سزاى خاره نيست چارهء آن را نخواهد هم ز حق * تا گشايد آن گره رب الفلق بلكه داند خويشتن را نفس علم * در نيابد يك زمان از باب سلم هر نفس يك جهل او گرديد صد * باب رحمت زان برويش گشت سد

--> ( 1 ) - اگر چه اين اشعار فصيح است و مطلبش صريح و ليكن محض آنكه شايد احدى درست نفهمد نثرا توضيح كنيم صفا اشارت بوجود قلب است و مروه اشارت بوجود نفس من شعائر اللَّه يعنى از اعلام دين حق در اعمال باطن شعائر اللَّه از مناسك قلبيه است چون يقين و توكل و اخلاص و رضا و امثال ذلك در اعمال قالبيه يعنى جوارح و بدن شعائر صلوة و صوم و سائر اعمال و عبادات بدنيه است پس كسى كه حج كرد خانه را يعنى رسيد در مقام وحدت ذاتيه و داخل گشت در حضرت اللهيه بفناء ذاتى كلى او اعتمر يعنى زيارت كرد حضرت او را بتوحيد صفات و فناء در انوار تجليات جلال و جمال پس نيست حرجى بر او در آن يطوف بهما يعنى راجع شوى بسوى مقام قلب و نفس و تردد نمايد ميان آن دو نه بوجود تلوينى آنها كه اول داشتند كه آن ذنب و جناح است بلكه بوجود موهوبى كه بعد از فناء در تمكين حاصل مىشود در اين صورت حرجى باقى نميماند و من تطوع خير الاناب تعليم و شفقت خلق است و مقام نصيحت و محبت اهل خير و صلاح بوجود قلب و از باب اخلاق و طريق برّ و تقوى و معاونت ضعفاء و مساكين و تحصيل رفق مر ايشان را و عيال خود را بوجود نفس و كمال سلوك و بقاء بعد از فناء فان اللَّه شاكر عليم يعنى خدا شكر مىكند از بنده خود به ثواب مزد بر بنده عامل و اصل و دانا است بر اينكه قدر ثواب عمل او چيست اين تأويل از محققين اهل توحيد است و اما تفسير ظاهريه كه بمشرب عموم ناس و اهل ظاهر مناسب است اينست كه سعى در صفا و مروه بعد از حج و عمره موجب ريختن گناهان است و حرج و سختى معاصى باقى نميماند و رحمت واسعه شامل حال ساعى است و اللَّه اعلم بحقايق الكلام و السلام خير ختام للمصنف سلمه اللَّه تعالى